ولادت نور به جان منتظران عشق ، با صفاست دل خانه محبّت آن
يار آشناست
امشب بهانه مى كند اين ديده شوق را با قطره قطره قطره اشكى
كه بى رياست
امشب امير قافله از راه مى رسد
آئينه تجلّى انوار كبرياست
امشب شب ولادت نور است وآسمان منزلگه اميد دل خسته
گان كجاست ؟
مهدى قدم به عرصه گيتى نهاده است مهدى كه وارث نبى ونسل
مرتضاست
مهدى كه با تبرك نام مباركش
جبريل فيض ، معرفت آموز انبياست
مهدى كه انتظام دو عالم بدست اوست مهدى كه دستگاه عدالت
از او بپاست
مهدى كه نسل طيّب زهراى اطهر است با او صفاى باغ اجابت
گل دعاست
آرى شكوه قبله به نور ولايت است با او ، نماز گوهر
گنجينه ولاست
*********
میلاد امام(ع)
دوازدهمين پيشواى آسمانى اسلام حضرت
حجة بن الحسن المهدى صلوات الله عليه و على آبائه، در اوان سپيده دم جمعه نيمه
شعبان سال 255 هجرى قمرى، مطابق 868 ميلادى در شهر« سامّراء» در خانه امام
يازدهم عليه لسلام چشم به جهان گشود.
پدر گرامى او پيشواى يازدهم حضرت
امام حسن عسكرى(ع) است، و مادرش بانوى بزرگور «نرجس» كه «سوسن» و «صيقل» نيز ناميده
شده و دختر «يوشعا» پسر قيصر روم، و
از نسل «شمعون» يكى از حواريين مسيح(ع) است. نرجس چنان با فضيلت بود كه«حكيمه»
خواهر امام هادى عليه السلام كه خود از بزرگان بانوان خاندان امامت است او را
سيّده خود و سيّده خانواده خود، و خود را خدمتگزار او خطاب كرد.
هنگامى كه «نرجس» در روم بود خوابهاى
شگفت انگيزى ديد; يكبار در خواب پيامبر عزيز اسلام صلّى الله عليه و آله و عيساى
مسيح(ع) را ديد كه و را به عقد ازدواج امام حسن عسكرى(ع) درآوردند، و در خواب
ديگرى شگفتيهاى ديگرى ديد و به دعوت حضرت فاطمه زهرا عليهاالسلام مسلمان شد، اما
اسلام خود را از خانواده و اطرافيان خويش پنهان مى داشت، تا آنگاه كه ميان
مسلمانان و روميان جنگ در گرفت و قيصر خود به همراه لشكر روانه جبهه هاى جنگ
شد. «نرجس» در خواب فرمان يافت كه بطور ناشناس همراه كنيزان و خدمتكاران به دنبال
سپاهى كه به مرز مى روند بروند، و او چنين كرد و در مرز برخى از جلوداران سپاه
مسلمانان آنان را اسير ساختند، و بى آنكه بدانند او از خانواده قيصر است او را
همراه ساير اسيران به بغداد بردند.
اين واقعه در اواخر دوران امام امام
دهم حضرت هادى عليه السلام روى داد، و كارگزار امام (ع) نامه اى را كه امام به
زبان رومى نوشته بود به فرمان آن گرامى در بغداد به «نرجس» رساند و او را از
برده فروش خريدارى كرد و به سامراء نزد امام هادى برد، امام آنچه نرجس در خوابهاى
خود ديده بود به او يادآورى كرد، و بشارت داد كه او همسر امام يازدهم و مادر فرزندى
است كه بر سراسر جهان مستولى مى شود، و زمين را از عدل و داد پر مى سازد.
آنگاه امام هادى عليه السلام «نرجس» را به خواهر خود «حكيمه» كه از بانوان
بزرگوار خاندان امامت بود سپرد تا آداب اسلامى و احكام را به او بياموزد. و مدتى
بعد «نرجس» بهمسرى امام حسن عسكرى عليه السلام در آمد.
«حكيمه» هر گاه خدمت امام
عسكرى(ع)مى رسيد دعا مى كرد خداوند به او فرزندى عطا فرمايد;
مى گويد: يكروز كه مطابق عادت به ديدار امام عسكرى(ع) رفته بودم همان دعا
را تكرار كردم، آن گرامى فرمود: فرزندى كه دعا مى كنى خدا به من عطا فرمايد
امشب به دنيا مى آيد.
«نرجس» پيش آمد تا كفش مرا در آورد،
و گفت: بانوى من كفشت را به من بده.
گفتم: تو سرور و بانوى منى، به خدا
سوگند نمى گذارم كفش مرا در آورى، و نمى گذارم به من خدمت كنى، من بر روى
چشم خويش ترا خدمت مى كنم.
امام
عسكرى(عليه السلام) سخن مرا شنيد و فرمود: عمّه خدا به تو پاداش نيكو
دهد.
تا غروب نزد او بودم، و كنيز را صدا
زدم و گفتم لباس مرا بياور تا بروم، امام فرمود: عمّه، امشب نزد ما بمان زيرا امشب
مولودى كه نزد خداى متعال، گرامى است به دنيا مى آيد كه خدا بوسيله او
زمين را پس از مردن زنده مى گرداند.
عرض كردم: سرور من از چه كسى متولّد
مى شود؟ من در نرجس اثرى از حمل نمى بينم!
فرمود: از نرجس نه غير
او.
من برخاستم و نرجس را دقيقا جستجو
كردم، هيچ اثرى از حاملگى در او نبود، به سوى امام بازگشتم و او رااز كار خود آگاه
ساختم، امام تبسّم كرد و فرمود: سپيده دم بر تو آشكار مى شود كه او
فرزندى دارد، زيرا او نيز همچون مادر موسى كليم الله است كه حمل او آشكار نبود، و
كسى تا هنگام ولادت نمى دانست، زيرا فرعون در جستجوى موسى(براى آنكه چنان طفلى
بوجود نيايد) شكم زنان حامله را مى دريد، و اين(طفل كه امشب متولد
مى شود) مانند موسى عليه السلام است(طومار حكومت فرعونيان را در هم خواهد
پيچيد) و در جستجوى اويند.
«حكيمه» مى گويد: من تا سپيده
دم مراقب نرجس بودم، و او با آرامش نزد من خوابيده بود، و هيچ حركتى هم
نمى كرد، تا در پايان شب و به هنگام طلوع فجر هراسان از جاى جست، من او را در
آغوش گرفتم و نام خدا را بر او خواندم.
امام عليه السلام ـ از اطاق ديگر ـ
صدا زد: سوره «انّا انزلنا» را بر او بخوان! و من خواندم و از نرجس حالش را جويا
شدم، گفت: آنچه مولاى من به تو خبر داد آشكار شده است.
من همچنانكه امام فرمان داد بود به
خواندن «انا انزلنا» ادامه دادم، در اين هنگام جنين از درون شكم بامن همصدا شد و
همچنانكه من اناانزلنا مى خواندم او نيز مى خواند، و بر من سلام
كرد. سخت هراسان شدم، امام عليه السلام صدا زد: از امر خداى متعال تعجب مكن، خداى
متعال ما ـ ائمه ـ را در كوچكى به حكمت گويا مى سازد و در بزرگى حجت در زمين
قرار مى دهد.
هنوز سخن امام به پايان نرسيده بود
كه نرجس از نزد من ناپديد شد چنانكه گويى پرده يى ميان من و او
آويخته اند كه او را نمى ديدم; فرياد كشيدم و به سوى امام دويدم،
امام فرمود: عمّه بازگرد، او را در جاى خويش خواهى يافت.
بازگشتم، و طولى نكشيد كه حجاب ميان
من و او برطرف شد ونرجس را ديدم كه چنان در نور غرق است كه چشمم را از
ديدنش مى پوشاند، و پسرى را كه متولد شده بود ديدم كه در سجده است و به
زانو افتاده انگشتان سبابه بلند كرده و مى گويد: «
اَشهَدُ اَن لا اِلَهَ اِلا الله وَحدهُ لا شَريكَ لَهُ و اَّ نَّ جَدّى
مُحَمَّداً رَسُولُ اللّهِ صَلَّى اللّهُ عَلَيهِ وَ آلِه وَ أنّ أبى اَميرُ
المُؤمنينَ... » و آنگاه بر امامت
يكايك امامان تا خودش گواهى داد، و
گفت: بارخدايا ميعاد مرا عملى ساز، و كارم را به سرانجام برسان، و گامم را استوار
بدار، و زمين را بوسيله من از عدل و داد پر كن..».
طلوع نور خدا شد به عالم امكان
قدم نهاد به دنيا شهنشه خوبان
چو نور حق ز پس پرده گشت او
ظاهر ز عكس
نور رخش آفتاب شد پنهان
*******
خواستم از دلتنگي هايم برايت بگويم خجالت كشيدم از آنهمه مهرباني چشمهايت، اگرچه نديدمت، به وضوح در مقابل چشمهايمي گل نرگسم.مگر مي شود چشمهايي را كه زيباتر از نرگسند را نديد.همه عمر من غرق بوي نرگس است و چشمهايم هر صبح به ديدار نرگسها باز مي شود.حضورت را كنار نرگسها فقط نديده ام ترا در هر كجا كه مي روم مي بينم.تو لبخند همه مهربانيها يي تو شفقت همه دلهايي تو نور همه روشني هايي مگر مي شود ترا نديد.شهسوار ميدان عشق مگر مي شود بي تو بود و زيست.ترا با چشمهاي عاشق و اميدوار ديده اند. ترا با دلهاي صبور و لبريز از عطوفت ديده اند.ترا با مهجوري و غم دوري ديده اند.ترا با همه آن وجودي كه لحظه هاي عشق صبوري را رنگ مي زنند ترا با همه وسعت انديشه و جولانگاه ايمان و باور همه عقيده ها ديده اند.انتظار چيست وقتي كه هستي .غيبت چيست وقتي كه مي تواني اينهمه حاضر باشي.حضور چيست وقتي همه عالم ترا يادآورند.آمدن كجاست وقتي هميشه در راهي.نمي دانم بازي فريب كدام واژه كلمه را باور كنم.تو حاضري و من از غيبت مي گويم.تو هستي و من از انتظار مي گويم.گل من سالهاي سال است كه آمده اي و به قدومت جهان را آراسته اي و من هنوز از آمدنت مي گويم.ياريم كن از اينهمه دام و فريب لغت و واژه بگريزم.من از انتظار چه مي دانم.لطفي كن و درك هميشگي حضورت را ارمغانم ده.ره آورد آمدنت هر چه هست به من يقين اينكه آمده اي عطا كن و ياريم كن چشمهايم هميشه قاب گل نرگسي باشد كه جهان پر از بوي خوش اوست.